تاریخ : یکشنبه 7 مهر 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

امـــــروزه..!! در زمانی به سر میبریم که..!!

اگه یه مادر نـجـیـبـی به دختر کوچیـــکش روسری بستن رو یاد میده..

بعـــضی ها به این مادر نـجـیـب تیکه می اندازند و میگوید..!؟!

 

«مــگر میخواهی با این روسری بستن دخترت رو خــفــه کنی..!!

ولـــش کن..!! هنوز بچه است و چیزی نمی فهمه..!!»

 

                   siDSMN_480.jpg

 

امـــــــــــــا...!!

اگر مادری دخترش رو از کوچیکی آرایش بکنه و مثل عروسک..

به همه نشونش بده..!!همه به این مـــادر میگن:

«چه مادر با کلاسی! چه مادر با سلیقه ی! که اینگونه دخترش رو بزک میکنه.»

 

                               

       منبع: سرباز ولایت                                   




طبقه بندی: مباحث حجاب،
برچسب ها: مادر، عروسک، نجابت، حجاب، پوشش و حجاب، حجاب و عفاف، حجاب در اسلام، پوشش در اسلام، پوشش و حجاب در اسلام، فلسفه حجاب، حکم حجاب در اسلام، حجاب و عفاف در اسلام، پاسخ به سوالات حجاب، پاسخ به شبهات حجاب، مساله حجاب، مسائل مربوط به حجاب، پیام حجاب، پوشش اسلامی، حجاب اسلامی، انگیزه حجاب، چرایی حجاب، احکام حجاب و پوشش در اسلام، رعایت پوشش و حجاب، علت حجاب، وجوب پوشش، ضرورت حجاب، فلسفه پوشش زن در اسلام، فوائد حجاب، فرهنگ حجاب،

تاریخ : دوشنبه 11 شهریور 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«حکایت ایراد پیرزن به مناره مسجد و تدبیر معمار»

روایت شده است در حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی بزرگ میساختند. اما چند روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند.

 

پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه! کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر...!!!

مشاهده در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: مسجد، منار مسجد، حکایت ایراد پیرزن به معمار مسجد و تدبیر معمار، کارگر، تشکر، حکمت، مادر، شایعه، داستانهای آموزنده، داستانکهای آموزنده، داستانهای کوتاه آموزنده، داستانکهای قشنگ و زیبا، داستانهای قشنگ و زیبا، داستانهای پند آموز، داستانهای زیبای پندآموز، داستانهای جذاب، داستانهای جذاب و خواندنی، داستانهای کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، حکایتهای پند آموز، ماجراهای جالب، ماجراهای واقعی، داستانهای طنز، داستانکهای طنز، داستانهای کوتاه طنز،

تاریخ : یکشنبه 23 تیر 1392 | 04:05 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 | 01:01 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می‌گشتم که مامان صدا زد:

امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر.

اصلا حوصله نداشتم گفتم:

من که پریروز نون گرفتم.

مامان گفت: خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم.

گفتم: چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟

مامان گفت: می‌دونی که بابا نون لواش دوست نداره.

گفتم: صف سنگگ شلوغه. اگه نون می‌خواهید لواش می‌خرم. مامان اصرار کرد سنگک بخر، قبول نکردم.

مامان عصبانی شد و گفت: بس کن تنبلی نکن مامان حالا نیم ساعت بیشتر تو صف وایسا، این حرف خیلی عصبانیم کرد. آخه همین یه ساعت پیش حیاط رو شستم. دیروز هم کلی برای خرید بیرون از خونه علاف شده بودم.

داد زدم: من اصلا نونوایی نمیرم. هر کاری می‌خوای بکن!

داشتم فکر می‌کردم خواهرم بدون این که کار کنه توی خونه عزیز و محترمه اما من که این همه کمک می‌کنم باز هم باید این حرف و کنایه‌ها رو بشنوم. دیگه به هیچ قیمتی حاضر نبودم برم نونوایی.


حالا مامان مجبور میشه به جای نون برنج درسته کنه. این طوری بهترم هست. با خودم فکر کردم وقتی مامان دوباره بیاد سراغم به کلی می‌افتم رو دنده لج و اصلا قبول نمی‌کنم.

اما یک دفعه صدای در خونه رو شنیدم. اصلا انتظارش رو نداشتم که مامان خودش بره نونوایی. آخه از صبح ده کیلو سبزی پاک کرده بود و خیلی کارهای خونه خسته‌اش کرده بود. اصلا حقش نبود بعد از این همه کار حالا بره نونوایی. راستش پشیمون شدم. کاش اصلا با مامان جر و بحث نکرده بودم و خودم رفته بودم. هنوز هم فرصت بود که برم و توی راه پول رو ازش بگیرم و خودم برم نونوایی اما غرورم قبول نمی‌کرد.

 

سعی کردم خودم رو بزنم به بی‌خیالی و مشغول کارهای خودم بشم اما بدجوری اعصبابم خورد بود. یک ساعت گذشت و از مامان خبری نشد. به موبایلش زنگ زدم صدای زنگش از تو آشپزخونه شنیده شد.

مامان مثل همیشه موبایلش رو جا گذاشته بود. دیر کردن مامان اعصابمو بیشتر خورد می‌کرد. نیم ساعت بعد خواهرم از مدرسه رسید و گفت:

تو راه که می‌اومدم تصادف شده بود. مردم می‌گفتند به یه خانم ماشین زده. خیابون خیلی شلوغ بود. فکر کنم خانمه کارش تموم شده بود.

برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: کوتاه، جالب، خواندنی، دیدنی، داستانک،
برچسب ها: مادر، داستان صدای دلنشین مادر، مادر مهربان، نان سنگک، تصادف، داستان آموزنده، داستانک آموزنده، داستان کوتاه آموزنده، داستانک قشنگ و زیبا، داستان قشنگ وزیبا، داستان کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، حکایت پند آموز، ماجراهای جالب، ماجراهای واقعی، ‌آشپزخانه، کتاب تعبیر خواب، نانوایی، مهربانی، فداکاری، غرور، ‌ تنبلی،
دنبالک ها: گروه اینترنتی خورشید،

تاریخ : چهارشنبه 30 اسفند 1391 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

         

مادر مثل مداد می ماند

هر لحظه، تراشیدن و تمام شدنش را می بینی

ولی پدر مثل خودکار می ماند

شکل ظاهرش تغییری نمی کند

فقط به یکباره می بینی که دیگر نمی نویسد

(برای سلامتی پدر و مادرهای باصفایی که سایه شان بر سر فرزندانشان است، و شادی روح آنهایی که از بین ما رفتند، فاتحه و صلوات)




طبقه بندی: کوتاه، جالب، خواندنی، دیدنی، پیامک و اس ام اس مناسبتی،
برچسب ها: پدر، مادر، پدر و مادر، مداد، خودکار، پیامک پدر و مادر، اس ام اس پدر و مادر، مسیج پدر و مادر، جملات زیبا و خواندنی، جملات زیبا و پند آموز، جملات آموزنده، سلامتی، صلوات،

تاریخ : پنجشنبه 10 اسفند 1391 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
به این میگن تبلیغ خدا پرستی!+عکس

 

هی داداش به نظر تو زندگی بعد از تولد وجود داره؟

- آیا تو به وجود مامان اعتقاد داری؟

- نه من به این چیزا اعتقادی ندارم؛ من یک ملحدم؛ مگه تا حالا مامانو دیدی؟




طبقه بندی: معرفتی و دینی، کوتاه، جالب، خواندنی، دیدنی، خدا، عکس،
برچسب ها: خداشناسی، خداپرستی، عکس جنین در رحم، عکس جنین دوقلو در رحم، مادر، زندگی، تولد، الحاد، کفر،
دنبالک ها: پاتوق خنده،

تاریخ : سه شنبه 17 بهمن 1391 | 12:16 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

مادرم
قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار تا چشمانم بهشت را نظاره کنند  

بزرگترین درد دنیا اینه که ببینی اونی که تا دیروز درداتو میکشیده داره درد میکشه !
اون یه نفر مادره

 

کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم تا برای همیشه در آغوش مادرم جا می گرفتم !

از تمام دلتنگی ها ، از اشک ها و شکایت ها که بگذریم باید اعتراف کنم مادرم که میخندد خوشبختم !

صدای خنده ی مادرم ، حتی غم هایم را هم می خنداند !!!

 

کاش هیچوقت آرزو نمی کردم که کفش های مادرم اندازه ام شود !

هیچ جای دنیا امنیت دستهای پدر و مادر رو نداره !

 

موضوع انشا : خوشبختی
به نام خدا
خوشبختی یعنی قلب پدر و مادرت بتپد
پایان !!!




طبقه بندی: کوتاه، جالب، خواندنی، دیدنی،
برچسب ها: مادر، دستهای پدر و مادر، خوشبختی، قلب پدر و مادر، امنیت، آرزو، کفش، مادرمع صدای خنده مادرم، غم هایم، دلتنگی، اشک، اعتراف، آغوش مادر، بهشت،
دنبالک ها: بروزترین ها،

تاریخ : پنجشنبه 12 بهمن 1391 | 09:58 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

دندانم شکست!

برای سنگریزه ای که در غذایم بود!

دردم گرفت، نه به خاطر دندانم!!!

بلکه، برای کم سو شدن چشم های مادرم!!!




طبقه بندی: کوتاه، جالب، خواندنی، دیدنی،
برچسب ها: مادر، دندان، غذا، درد، چشم های مادرم، پیامهای جالب، پیامهای زیبا، جملات زیبا، جملات آموزنده، پیامهای آموزنده، مسیج آموزنده، مسیج پندآموز، مسیج زیبا،

تاریخ : شنبه 6 آبان 1391 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

مادر فرزند جویان وی است          اصل ها مر فرعها را در پی است

همانگونه که مادران به دنبال فرزندان خویشند و نگران احوال بچه های خود هستند و دغدغۀ آنان را در سر دارند و فرزندان خود را جزئی از وجود خود می دانند، سایر پدیده های عالم نیز چنینند. همواره اصل ها در پی فرع ها روانند و آثار وجودی خود را چه نیک و چه بد دنبال می کنند.

 

آنان که طبیعت و سرشت دوزخی دارند به سوی اعمال ناشایست و صفات زشت کشیده می شوند و سرانجام نیز به مادر اصلی خود که همان دوزخ است باز می گردند. و آنان که سرشت و طبیعت بهشتی دارند به جانب پاکی ها و اعمال نیک جذب می گردند و در پایان نیز به همان اصل و مادر خود که بهشت و رضوان الهی است باز می گردند. همچون آب که روزی از مادر خود که دریاست جدا شده و دوباره بر اثر بخار شدن به فضا می رود و در نهایت به صورت برف و باران به اصل خود که دریاست رجوع می کند.

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، دوزخ، بهشت، مادر، بهشت رضوان، دریا، اعمال نیک، صفات زشت و ناپسند، آپدیت آنتی ویروس نود 32،

تاریخ : جمعه 7 مهر 1391 | 12:42 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

                      

خانواده‌ها چقدر می‌توانند در امر حجاب دختران‌شان دخالت کنند؟ آیا باید آنها را آزاد بگذارند در انتخاب نوع پوشش، یا این‌که مجبور کنند؟

جواب از خانم علاسوند، کارشناس برنامة «ریحانه» شبکة ر ادیویی معارف:

نقش خانواده نه تنها در مقولة حجاب بلکه در تمام مسائل یک نقش کلیدی است. ما یک خلاء جدی در تربیت دینی فرزندان‌مان داریم، آمارها نشان می‌دهد در ایران که هنوز خانواده دارای یک جایگاه و حرمت ویژه‌ای هست به‌طور متوسط میزان صحبت کردن مادران با فرزندانشان  (صحبت‌های معمولی) سه دقیقه در روز است، باید اعتراف بکنیم که فاجعه‌ای در حال وقوع است، یک فاصلة شدیدی بین والدین و فرزندانشان بوجود آمده. در خصوص پدران یک بخش مشکل بر می‌گردد به مشغله‌های کاری آن‌ها که باعث غافل شدن آن‌ها از امور فرزندانشان می‌شود، و در خصوص مادران، تضعیف نقش و جایگاه مادری، و از تعریف خارج شدن وظیفة مادران و زنان در خانواده است.

                    برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: مباحث حجاب،
برچسب ها: حجاب، پوشش و حجاب، حجاب و عفاف، حجاب در اسلام، پوشش در اسلام، پوشش و حجاب در اسلام، فلسفه حجاب، حجاب و عفاف در اسلام، پاسخ به سوالات حجاب، پاسخ به شبهات حجاب، مساله حجاب، مسائل مربوط به حجاب، جشن تکلیف، اصول دین، زندگی خانم فاطمه زهرا (س)، انسان، فروع دین، قانون، چادر، مسائل دینی، فرزندان و والدین، خانواده و حجاب، نقش خانواده در امر حجاب، مسائل آموزشی و تربیتی، مادر، خانه داری، تربیت دینی فرزند، وظیفه زن در خانواده، حضرت فاطمه زهرا (س)، دینداری، خدا، آنتی ویروس ESET NOD32 Antivirus 4،

تاریخ : پنجشنبه 23 شهریور 1391 | 11:15 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

بچه می لرزد از آن نیش حجام      مادر مشفق در آن غم شادکام

لطف و قهر خداوند و خردمندان با مصلحتها در آمیخته است و انسانها چون سبب آن را نمی دانند آزرده خاطر می شوند. همچون کودک بیماری که از تیغ حجامتگر می هراسد و به خود می لرزد و مادر دلسوز و مهربان او در همان حال که فرزندش گریان و نالان است در اندرون خویش شادمان است چرا که می داند نیش تیغ حجامتگر سلامتی فرزندش را به او بازمی گرداند. ولی کودک بیمار که از آثار این زخم و رنج آگاهی ندارد ناخرسند و گریان است.

قهر و لطف حضرت حق نیز بر بندگان چنین است و چه بسا انسان هایی که از وقوع واقعه ای اکراه دارند ولی خیر و سعادت آنان در آن است. و بالعکس خیر خود را در پدیده ای می جویند که به مصلحتشان نیست و شرّی بر آن مترتب است.

«منبع: جمال حق»




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، انسان، لطف خدا، قهر خدا، حجامتگر، حجامت، لطف و قهر خدا، خیر و شر، سعادت، مادر، مادر مهربان، کودک،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic