تاریخ : سه شنبه 13 فروردین 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

آن درختـی کـو شود با یـار جفـت

از هوای خوش ز سر تا پا شگفت

 

اولیای الهی و آنان که به بوستان زیبای حقیقت راه یافته اند، یاران حقیقی انسان ها هستند. چرا که دم روح بخش آنان جان آدمیان را شکوفا و سرزنده می سازد. هر که با مردان خدا همدم و همنشین شود، جانش از حال و هوای خوش آنان طراوت و تازگی می یابد، همانگونه که درختان هنگامی که با یار خود، بهار، همنشین می شوند، جوانه می زنند و میوه های شیرین می آفرینند. درخت که از شعور و آگاهی و اختیار بی بهره است، می تواند با همنشینی با بهار اینچنین شکوفایی از خود نشان دهد، آنگاه انسان که از قوۀ عاقله و اختیار برخوردار است، این توانایی را ندارد که در مجالست و موأنست با پاکان و صالحان رنگ و بوی آنان را به خود بگیرد و خدایی شود؟ البته که می تواند.

 

گیاهان در فصل خزان چهره در هم می کشند و برای دور ماندن از گزند رفیق ناباب، زمستان، به زیر حجاب می روند و از قرار گرفتن در معرض خزان دوری می کنند. درختان با این رفتار خود به انسان ها می آموزند که از دوستی و معاشرت با ناپاکان و ناصالحان پرهیز کنید و بین خود و آنان حجابی برافکنید تا جانتان از القای تیرگی ها مصون بماند.

 

در خزان چون دید او یـار خلاف    در کشید او رو و سر زیر لحاف

گفـت یـار بـد بلا آشـفـتـن اسـت    چونکه او آمد طریقم خفتن است

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: آن درختـی کـو شود با یـار جفـت، اولیای الهی، بوستان زیبای حقیقت، یاران حقیقی انسان، دم روح، مردان خدا، همدم و همنشین، حال و هوای خوش، طراوت و تازگی، درختان، بهار، جوانه، میوه های شیرین، شعور و آگاهی، اختیار، همنشینی با بهار، شکوفایی، قوۀ عاقله، مجالست با پاکان، موأنست با پاکان و صالحان، رنگ و بوی پاکان، رنگ و بوی خدایی، گیاهان، فصل خزان، چهره، رفیق ناباب، زمستان، حجاب، خزان، دوستی و معاشرت با ناپاکان و ناصالحان، تیرگی ها، در خزان چون دید او یـار خلاف، گفـت یـار بـد بلا آشـفـتـن اسـت، مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : دوشنبه 24 مهر 1391 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

 

پس تو سرهنگی مکن با عاجزان          زانکه نبوَد طبع و خوی عاجز، آن

یکی از خصایص ناپسند و مذموم در جوامع بشری، برتری جویی افرادِ دارای قدرت و ثروت بر دیگران است. اینگونه انسانها در هر سطح و مرتبه و مقامی که باشند همینکه نسبت به همنوعان خود تفوقی می یابند، سرکش می شوند و تلاش می کنند بر انسانهای دیگر چیرگی و غلبه پیدا کنند و آنان را زیردستان خود قرار دهند و به وسیله آنان به مطامع خود دست یابند. اینان بر ضعیفان و عاجزان سرهنگی روا می دارند.

 

جلال الدین به ما می گوید: اکنون که دانستی این خصیصه نادرست و نازیباست، پس بر خود لازم بدان که وقتی به توانایی رسیدی، بر مردمانِ ناتوان چیرگی نجویی و با قهر و کبر با آنان رفتار نکنی. چرا که خود نیز همیشه نسبت به توانایی های فردی تواناتر، عاجز و ناتوان خواهی بود. و خوی انسان عاجز این نیست که بر دیگران سلطه جویی کند. تواضع و خاکساری در همه حال پیشۀ مردان خدا است.

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، مردان خدا، کبر، تواضع، سلطه جویی، قدرت، ثروت، قدرت و ثروت، انسان، جوامع بشری، آنتی ویروس نود 32،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات