تاریخ : پنجشنبه 30 خرداد 1392 | 12:02 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

مشورت در کارها واجب شود     تا پشیمـانـی در آخـر کـم بود

 

خداوند در قرآن کریم به اهمیت مشورت پرداخته و حتی رسول خود را به سهیم کردن عقول خردمندان در کارها توصیه کرده است. مولانا بهره گیری از دانش و تجربۀ دیگران را به بر افروختن چراغ های فراوان در یک فضای تاریک تشبیه کرده است. وی در این بیت مشورت در کارها را واجب شمرده و نتیجۀ آن را کم شدن پشیمانی ها دانسته و می گوید: عقل انسان با بهره گیری از عقلِ عاقلان نیرو می گیرد؛ همچون شکر که از مجاورت با نیشکر شیرینی می پذیرد.

 

عقل قوّت گیـرد از عقل دگر          نیشکر کامل شود از نیشکر


واضح است که مقصود از مشورت، بهره جستن از عقول رشدیافتۀ انسان هایی است که خود را از اسارت نفس رها کرده اند. وگرنه مشورت با کسانی که در سیطرۀ نفس اماره گرفتارند، به هیچ وجه توصیه نمی شود. چرا که آنان خود در تاریکی و جهل به سر می برند و عقلشان تنها در منطقۀ "منِ حیوانی" فعالیت دارد و جز خور و خواب و شهوت چیز دیگری نمی فهمند.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، خور و خواب و خشم و شهوت، تاریکی، جهل، نفس اماره، عقل، مشورت، قرآن کریم، پشیمانی، شکر، نیشکر، دانش، ‌خردمندان، من حیوانی،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : سه شنبه 28 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

رنج گنج آمد که رحمت ها در اوست

مغـز تازه شـد چو بخراشیـد پوسـت

 

مولانا در جای جای مثنوی شریف دست یافتن به شکوفایی جان و نورانیت دل را حاصل درد و رنج های ناشی از مجاهدت با نفس معرفی می کند و گنج واقعی را مخزن رحمت حضرت حق می داند. جلال الدین با ذکر مثالی می گوید: همانگونه که شکسته شدن پوست گردو یا بادام مغز تازه و خوشگوار آن را آشکار می سازد، سختی ها و مشکلات نیز چشم آدمی را می گشایند و روح او را تازه و نیرومند می گردانند و جانش را شکوفا می کنند. مولانا آشکار ترین اثر تحمل غم ها و سردی ها را دست یافتن به گنج گرانبهای صبر می داند و می گوید:
 

ای بـرادر مـوضـع تـاریـک و سـرد   صبر کردن بر غم و سستی و درد


رنج ها چشمه های آب حیات را در پیش پای سالکان جاری می کنند و جام مستی را در دستان آنان می نهند. بر بلندی ها قرار گرفتن و وسعت نظر یافتن، حاصل عبور از گودال ها و پستی های "منِ طبیعی" است و رسیدن به مقامات والای معنوی با شکستن و خوار کردن نفس اماره فراهم می آید.

 

چشمۀ حیوان و جـام مستی است

کان بلندی ها همه در پستی است

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، گنج، مغز، صبر، غم، مستی، من طبیعی، روح، مجاهده با نفس، رحمت حق، سالکان، نورانیت دل،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : سه شنبه 28 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

آنچه گویـد نفس تو کاینجا بدست

مشنوش چون کار او ضد آمدست

 

همواره درون آدمیان جدال سنگینی میان عقل و نفس در جریان است. عقل، انسان را به کرامت ذات و عزّت نفس فرا می خواند، اما نفس اماره در ضدیت با عقل و جان، آدمی را به زشتی ها و پلیدی ها دعوت می کند. در این کشمکش هر کدام غالب شود و شخصیت انسان را در سیطرۀ خود درآورد، وجود آدمی را با همان صفات و ویژگی ها شکل می دهد؛ به گونه ای که انسان یا خوی حیوانی به خود می گیرد و به درندگی رو می کند، یا خصلت های خدایی می یابد و به سوی انسانیت و عالم معنا گام بر می دارد. انبیای الهی که خود از معارف بلند عالم غیب باخبرند، به ما می آموزند که برای رهایی از چنگالِ نفس اماره باید تمایلات آن را نادیده، و خواسته هایش را نشنیده گرفت و خلاف اوامر و دستورات آن عمل کرد.

 

تو خلافش کن که از پیغمبران

این چنین آمد وصیت در جهان
مشورت با نفس خود گر می کنی

هر چه گـویـد، کن خلاف آن دنـی
 

دَنی: فرومایه، پست

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، عقل و نفس، نفس اماره، انبیای الهی، پیغمبران، عالم غیب، خوی حیوانی، عالم معنا، انسانیت، زشتی ها، عزت نفس،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : دوشنبه 27 خرداد 1392 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

آنکه بیـدار است و بیند خواب خوش

عارف است او، خاک او در دیده کش

 

مقصود از بیداری در نگاه عارفان، باز بودن چشم ظاهری و خواب نبودن به معنای عرفی آن نیست. بلکه مقصود آنان بیداری جان و حواس باطنی و صاف بودن آینۀ دل است که می تواند پرده از عالم غیب برگیرد و حقایق هستی را در خود متجلی سازد. اولیای الهی بیداری را فرا رفتن از عالم خاکی و گشودن چشم در عالم معنا و درک اسرار غیب می دانند. مولانا در این بیت نشانۀ عارف حقیقی را بیداری ای می داند که بواسطۀ آن پرده های غیب دریده شود.
 
همانگونه که روح انسان های معمولی در خواب به پرواز در می آید و رها شده از قید زمان و مکان، عوالم غیر مادی را در می نوردد، عارفان از این توانایی برخوردارند که در حالت بیداری خواب های روحانی ببینند و به دیار غیب سفر کنند. برای چنین عارفانی جا دارد آدمی کمر خدمت ببندد و خاک پای آنان را سرمۀ دیدگان خود نماید، تا از رهگذر همنشینی با آن پاکان گوهر جان او روشنایی و درخشندگی یابد.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، عارف، عارفان، حواس باطنی، عالم معنا، پرده غیب، روح انسان، نشانه عارف، اولیای الهی، عالم غیب، پرواز روح، دیار غیب، اسرار غیب،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : دوشنبه 27 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

قصد گنجی کن که این سود و زیان

در تــبــع آیــد ، تــو آن را فــرع دان

 

مولانا در این بیت خطاب به کوته نظران و سطحی اندیشان می گوید: برای بدست آوردن گنج های گرانبها در اندیشه سود و زیان نباشید، بلکه خودِ گنج را مورد توجه قرار دهید. و بدانید که با دست یافتن به یک گنج ارزشمند معنوی، منافع مادی و دنیوی شما نیز تأمین خواهد شد. همواره هدف اصلی را که همان جانِ جهان است، نشانه روید. کارها را برای خدا به انجام رسانید تا علاوه بر لقاء محبوب، دیگر خواسته ها و نیازهای عادی و طبیعی شما نیز برآورده گردد.


جلال الدین به ما می گوید: گندم را با هدف برداشت گندم کشت کنید و مطمئن باشید که به تبع گندم، کاه نیز نصیب شما خواهد شد. اما اگر به جای گندم کاه بکارید، بی تردید گندم برداشت نخواهید کرد.

 

هر که کارد، قصد گندم باشدش     کـاه خـود انـدر تـبـع می آیـدش
  
کَـه بکـاری بـر نـیـایـد گـنـدمـی    مردمی جو مردمی جو مردمی


وی در مثالی دیگر می فرماید: در موسم حج به قصد کعبه سفر کنید. مشاهده شهر مکه به تبع آن برای شما فراهم می شود.

 

قصد کعبه کـن چـو وقـت حج بود      چونکه رفتی، مکه هم دیده شود

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، مکه، ‌ گندم، موسم حج، کعبه، گنج، سود و زیان، جان جهان،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : یکشنبه 26 خرداد 1392 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

شیـر را بچّـه همـی مـانـد بدو    تو به پیغمبر به چه مانی؟ بگو

 

همۀ اجزاء با کلّ خود شباهت و سنخیت دارند و هر پدیده ای از اصل و ریشۀ خود ویژگی های گوناگونی را دریافت می دارد. در واقع جزء ها خصوصیات کل ها را با خود دارند. مولانا در داستان "باغبان، صوفی، فقیه و علوی" آنگاه که به آن سید علوی می رسد، از قول باغبان می گوید: ای سید، چه کسی تو را به این باغ دعوت کرده است؟ آیا دزدی از باغ دیگران نیز از رسول اللّه به تو به ارث رسیده؟! اگر تو از نوادگان رسول خدا هستی، باید از اصل و نسب خود پاکی و خوبی به ارث برده باشی. و صفات رسول خدا در تو آشکار باشد. همانگونه که بچۀ شیر به خود شیر شباهت دارد. اینک بگو تو را چه شباهتی با پیامبر اسلام است؟!
 
مولانا در این داستان نکات ارزشمندی را بیان می دارد و می گوید: انسانِ مدعی ایمان باید ادعای خود را در عمل ثابت کند و پاکی و پرهیزگاری را در رفتار خویش متجلی سازد. چه بسیارند آدمیانی که از حق و عدالت سخن می گویند و از نام و نشان بزرگان برای خود حریمی امن می سازند و دیگران را با نام های مقدس اولیای الهی می فریبند و خود را به خدا و رسولان او وابسته و متصل معرفی می کنند، در حالی که هیچ نسبت و سنخیتی با این مقدسات ندارند.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، مقدسات، پاکی، پرهیزکاری، حق، عدالت، اولیای الهی، صفات رسول خدا، ارث، پیامبر اسلام، علوی، فقیه، صوفی، رسول الله، سنخیت،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : یکشنبه 26 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

هر که خواهد همنشینیِ خدا        تـا نـشـیـنـد در حـضـورِ اولـیـا

 

حضرت حق همچون خورشید که دیدگان بی سلاح ما تاب دیدن آن را ندارد، از فرط حضور و درخشندگی با چشمان ظاهری قابل رویت نیست. برای دیدن خورشید باید در ماه نگریست که جلوه گاه خورشید است. جلال الدین اولیای الهی را واسط ارتباط با حضرت حق معرفی می کند و می گوید: اولیای حق استعداد دریافت نور خداوند و درک جایگاه بلند او را در خود پرورش داده اند و می توانند درخشش پرفروغ خدای سبحان را همچون ماه از خود منعکس نمایند و چشمان کم فروغ انسان های معمولی را از جلوۀ جمال حق بر خوردار سازند. مولانا مجاورت و مجالست با خداوند را در نشستن در محضر مردان الهی می داند و جدایی از آنان را موجب فراهم شدن زمینۀ ورود شیطان در وجود آدمیان می شمارد و می گوید: هر کس از اولیای حق جدا افتد، اهریمن او را تنها می یابد و سر او را می خورد. جلال الدین هشدار می دهد که حتی به اندازۀ یک وجب دور شدن از حضور مردان حق، راه را برای ظهور شیطان هموار می سازد.

 

هـر کـه را دیـو از کـریـمــان وا بـرد   بی کسش یابد، سرش را او خورد

یک بِدست از جمع رفتن یک زمان  مکر شیطان باشد، این نیکو بدان

از حـضـور اولـیـاء گـر بـگـسـلـی     تو هلاکی زانکه جزوی بی کلی

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، مردان حق، ظهور شیطان، اولیای حق، حضرت حق، اولیای الهی، در محضر مردان الهی، خورشید، جمال حق، همنشینی با خدا،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : جمعه 24 خرداد 1392 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

چونکه گنجی هست در عالم مرنج

هیچ ویـران را مـدان خـالی ز گـنـج

 

مولانا در آثار خود به طور مکرر به موضوع ویرانه و گنج پرداخته و نکات ژرفی از این پدیده ها برگرفته و به ما ارزانی داشته است. او جان را به گنج پنهان، و تن را به خانۀ ویران تشبیه می کند و انسان ها را به حقیقتِ وجود خود که همان جان نورانی آنان است، توجه می دهد. جلال الدین تن خاکی و  "منِ طبیعی" را خرابه ای می داند که گنج پربهای جان در زیر آن پنهان است. او می گوید: برای یافتن این گوهر گرانبها باید سنگلاخ های مخروبۀ تن را بکاوید.
 
مولانا جهان ماده را نیز ویرانه ای می داند که در جای جای آن گنج های فراوانی نهفته است. وی انسان ها را از غم و اندوه بر حذر می دارد و طالبان گنج را امید می دهد که از ویرانی ها نهراسید، چرا که هیچ خرابه ای خالی از گنج نیست و هر موجودی در خود گنجی نهفته دارد.
 

چون ترا آن چشم باطن بین نبود   گـنـج می پـنـدار انـدر هـر وجـود


آن حکیم و عارف بزرگ، راه رسیدن به گنج حقیقت را خدمت به تهی دستان و مستمندان معرفی می کند. زیرا آنان را نشانه های الهی، و گشتن به دور آنان را طواف خانۀ خدا می داند.
 

قـصـد هـر درویــش می کـن از گـزاف

چون نشان یابی به جِد می کن طواف

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، گنج، طواف خانه خدا، چشم باطن، نشانه های الهی، حقیقت، تن خاکی، من طبیعی،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : جمعه 24 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

ور عـدو بـاشـد هـمـیـن احـسـان نـکـوسـت

که به احسان بس عدو گشته است دوست

 

حکیمان همواره آدمیان را به احسان به یکدیگر سفارش کرده اند و آن را به اندازه ای ارزشمند دانسته اند که حتی احسان به دشمنان را نیز توصیه کرده اند. مولانا می گوید: اگر کسی که به او نیکی و احسان می کنی دشمن تو باشد، باز هم اقدام تو نیکو و با ارزش است. چرا که بسیاری از دشمنان به واسطۀ احسان، کینه ها را رها کرده و به دوست مبدل می شوند. اگر در ردیف دوستان تو هم قرار نگیرند، مطمئناً از کینه و دشمنی خود می کاهند.

 

ور نگردد دوسـت کینش کم شود

زانکه احسان کینه را مرهم شود


جلال الدین کمرنگ شدن کدورت ها در برابر خوبی و احسان را قانونی مُتقن می داند که همچون دارویی برای درمان کینه ها عمل می کند. بی تردید احسان و بخشش، از صفات انسان های وارسته و رها شده از قید "منِ طبیعی" است. اینگونه افراد نه تنها به دوستان خود بدون چشمداشت محبت می کنند، بلکه با دشمنان و بدخواهان خویش نیز رفتاری محسنانه و بزرگ منشانه دارند و از مقابله به مثل دوری می کنند. زیرا کینه و دشمنی را در شأن مقام بلند انسانی خود نمی دانند.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، حکیمان، دوست، احسان، کینه‌، من طبیعی، دشمنی، محبت، دارو، درمان، احسان و بخشش، ‌عدو،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : پنجشنبه 23 خرداد 1392 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

گر خورد سوگند هم باور مکن          بشکند سوگـنـد مرد کژسخن

 

نقل است که مردی نیرومند خرسی را از دهان اژدها رهانید. خرس با او مأنوس شد و آن مرد او را به دوستی برگزید و همراه خود ساخت. در راه مردی خردمند همراهی خرس با آن مرد را مشاهده کرد و او را از دوستی با خرس بر حذر داشت. مرد به خیرخواهی آن حکیم وقعی ننهاد تا اینکه پس از طی مسیری، خستگی بر او غالب شد و سر بر زمین نهاد و به خواب رفت. خرس مراقبت از او را عهده دار شد و کمر به خدمت آن دلاور بست و برای کشتن مگس هایی که بر صورت او نشسته بودند، سنگی بزرگ برگرفته و با همۀ توان بر سر آن بی نوا فرود آورد و در دم او را به هلاکت رساند.


مولانا در این داستان خرس را نماد حماقت و نادانی گرفته و آدمیان را از دوستی با افراد نادان بر حذر داشته و می گوید: پیمانِ یک فرد احمق سست و ضعیف و ناپایدار، اما سخن او چاق و فربه و غلوآمیز است. جلال الدین سوگند دروغ گویان را قابل اعتماد نمی داند و اینگونه انسان ها را اهل شکستن عهد و پیمان توصیف می کند

 

عهد او سست است و ویران و ضعیف

گـفـتِ او زفــت و  وفــای او نـحــیــف

  چونکه بی سوگند گفتش بُد دروغ

تو میفت از مکر سوگندش به دوغ


زَفت: چاق، فربه

دوغ: سختی

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، خرس، دروغ گویان، احمق، چاق، شکستن عهد و پیمان، دروغ، دوستی، حکیم، سوگند دروغ،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : پنجشنبه 23 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

گر نه جـنـسـیّـت بُـدی در من از او

کی رخ آوردی به من آن زشت رو؟

 

تجانس و سنخیّت بین دو موجود، عاملی برای نزدیکی و ارتباط آن دو می شود. نقاط اشتراک موجودات آنان را به سوی یکدیگر جذب می کند و در انسان ها نیز این قاعده به قوت صدق می کند. این بیت ناظر است به واقعه ای که برای جالینوس حکیم رخ داد. آورده اند که روزی جالینوس به یکی از شاگردان خود گفت: فلان دارو را برایم بیاورید تا خود بدان معالجه کنم. شاگرد با شنیدن نام آن دارو شگفت زده می گوید: استاد، آن دارو مخصوص درمان مجانین و دیوانگان است. شما را چه شده که آن را می طلبید؟ جالینوس گفت: امروز در راه با دیوانه ای مواجه شدم که به محض دیدن من، ایستاد و خندان و شادمان مرا نگریست و با من مزاح کرد. با خود اندیشیدم که اگر میان من و آن دیوانه اشتراک و تجانسی وجود نداشت، نزد من نمی آمد و همراه من نمی شد. این همراهی نشان می دهد که حتماً مرا با او تجانسی هست.
 

گر ندیدی جنسِ خود کی آمـدی؟

کی به غیرِ جنس خود را بر زدی؟

چون دو کس بر هم زند بی هیچ شک

در میـانـشـان هـسـت قـدر مـشـتـرک

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، جالینوس، دیوانه، دیوانگان، دارو،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : چهارشنبه 22 خرداد 1392 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

حـق مرا چون از پلیـدی پـاک داشت

چون سزد بر من پلیدی را گماشت؟

 

یکی از آفات فرهنگی در جوامع دینی که با ارزشهای الهی آشنایی کافی ندارند، آن است که هر چه در زندگی آنان از نیک و بد رخ می دهد را به خدای سبحان نسبت می دهند و از این راه خود را از کاستی ها و تقصیرها مبرا می کنند و بر وجدان خویش سرپوش می نهند و اینگونه برای خود آرامش کاذب فراهم می نمایند. مولانا در این بیت حقیقت بزرگی را آشکار کرده و می گوید: حضرت حق آنگاه که انسان را آفرید، او را از هر گونه پلیدی و زشتی پاکیزه ساخت و به همین دلیل به ملائک امر فرمود که این موجود پاک را سجده کنند. اینک چگونه ممکن است پروردگار پاک آفرین، پلیدی ها و زشتی ها را به سوی موجودی که خود از ابتدا پاکش آفریده، گسیل دارد؟ مطمئناً چنین چیزی ممکن نیست.


هر آنچه از جنس پاکی و خوبی و زیبایی از انسان صادر می شود، ریشه در جان پاک و نورانی او دارد. و هر آنچه از کژی و ناپاکی از او به ظهور می رسد، از بعد حیوانی و نفسانی او نشأت می یابد. آدمی می تواند با بهره گیری از هدایت عقل و انذار رسولان حق، خود را از فرو افتادن در چاه هول انگیز زشتی ها برهاند و با بهره جستن از آن دو چراغ هدایت، راه را از چاه بازشناسد.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، سجده، جوامع دینی، ارزشهای الهی، ملائکه، پاکی، زیبایی، خوبی، رسولان حق، هدایت عقل، وجدان، آرامش کاذب، حقیقت،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : چهارشنبه 22 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

آیـنـۀ دل صــاف بـایــد تـا در او          واشناسی صورت زشت از نکو

 

آنگاه که پروردگار، جان را همچون آینه ای بی غبار در وجود آدمی به ودیعت نهاد، او را از آلوده کردن این روح قدسی و این جام جهان نما بر حذر داشت و نفس اماره را دشمن آشکار او معرفی کرد. خدای سبحان عقل و وجدان را در نقش پیامبران درونی، و انبیا را به عنوان مراقبان بیرونی منصوب کرد تا آدمی بتواند به یاری آنها از گوهر گران بها و نورانی جان به خوبی محافظت کند.


اصولاً تمام گرفتاری های انسان از غبارآلود شدن آینۀ دل ناشی می شود. هر گاه این صفحۀ نورانی با گرد و خاک برخاسته از خصلت های ناپسند "منِ حیوانی" سیاه و تاریک شود، انسان دچار وهم و خیالات می شود و از یقین فاصله می گیرد. چنانچه آینۀ دل به غبار تعلقات نفسانی آلوده شود، صورت زشت و زیبا را از هم باز نمی شناسد و قدرت تشخیص حق و باطل را از دست می دهد و از مسیر حق خارج می شود. دل جایگاه استقرار حضرت حق است. و لذا نباید از صافی و شفافیت آن کاسته شود.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، آینه، روح قدسی، من حیوانی، حضرت حق، مسیر حق، تعلقات نفسانی، تشخیص حق و باطل، گوهر جان، عقل، وجدان، پیامبر درونی، انبیا، نفس اماره، زشت و زیبا،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : سه شنبه 21 خرداد 1392 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

گرگ بر یوسف کجا عشق آورد؟    جـز مگـر از مـکـر، تـا او را خـورد

 

آنان که خوی گرگی دارند و دریدن جسم و جان دیگران را به راحتی بر می تابند و از پلیدی های درونی سرشارند، هرگز به دیار حیات بخش عشق راه ندارند. زشت رویانی که چهرۀ جان خود را با خوی حیوانی ترسناک و هول انگیز کرده اند، هیچگاه به زیبارویانی که سیمای جان را به نور حق جلا بخشیده اند، عشق نمی ورزند و اگر مکارانه به دوستی با صاحب جمالان تظاهر می کنند، تنها برای آن است که کام خود را از آنان برگیرند. چنانچه انسان خود را از خُلق و خوی حیوانی وارهاند، به منطقۀ "من انسانی"  راه می یابد و محرم راز می شود. مولانا با ذکر مثالی از قرآن کریم می گوید: سگ اصحاب کهف از مرتبۀ حیوانی فراتر آمد و توانست در خواب چند صد سالۀ آن مردان الهی، همراه و محرم اسرارشان باشد.

 

چون ز گرگی وا رهد محـرم شود          چون سگ کهف از بنی آدم شود


جلال الدین در مثالی دیگر می گوید: ابوجهل که در گمراهیِ مرتبۀ "منِ حیوانی" گرفتار بود و به همین دلیل از دردمندی و صاحبدلی هیچ بهره ای نداشت، معجزات رسول خدا و شق القمر ایشان را مشاهده کرد، اما پیامبر را تصدیق نکرد و ایمان نیاورد.

 

چون نبد بوجهل از اصحاب درد          دیـد صـد شـق قـمـر باور نکرد

 آنکه او جاهل بُد، از دردش بعید          چـنـد بنـمـودنـد و او آن را نـدیـد


طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، سگ اصحاب کهف، ابوجهل، شق القمر، من حیوانی، معجزات رسول خدا، ایمان، محرم راز، مردان الهی، خلق و خوی حیوانی، من انسانی، عشق، دوستی، زیبارویان، سیمای جان، ‌زشت رویان، خوی گرگی، حضرت یوسف (ع)، گرگ، اسرار،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : سه شنبه 21 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

پیش گاوی سجده کردی از خری   گشت عقلت صیـد سحـر سامری

 

در قرآن کریم در ظل داستان حضرت موسی (ع) به ماجرای آن مرد سامری اشاره شده که مجسمۀ گوساله ای را ساخت که از آن صدا بر می خاست و بیندگان ساده لوح را به شگفتی و حیرت وا می داشت و حتی باعث شد برخی افراد خیالاتی درمقابل آن سجده کنند. این بیت در حقیقت پرسش حضرت موسی (ع) از این سجده کنندگان است که فرمود: شما را چه می شود که در مقابل دعوت من به حق، با وجود معجزات شگفت انگیزی که نشان داده ام، بی اعتنایی می کنید و به من طعن و نیش می زنید، ولی درمقابل یک مجسمۀ دروغین اینچنین به سجده در افتاده اید و آن را خدای خود پنداشته اید؟ مولانا می گوید: آنان از سر جهالت و نادانی در برابر مجسمۀ گاو به سجده در آمدند، چرا که عقلشان توسط آن مرد سامری به غارت رفته و خِرَدشان مقهور سحر او شده بود.


جهل و نادانی از آفات بزرگ زندگی انسان است که در طول تاریخ بلاهای فراوان و خسارتهای سنگینی را بر جسم و جان آدمیان وارد کرده است. جلال الدین می گوید: آنکه دیدگان خود را بر جلوۀ جمال حق فرو بندد، به سیاهچال ضلالت و گمراهی گرفتار آید.

 

چشم دزدیدی ز نور ذوالجلال          اینت جهـل وافـر و عین ضلال

 

اینت: اینک تو را

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، موسی و سامری، گوساله سامری، داستان حضرت موسی (ع)، ظلالت و گمراهی، سجده، طعن، سحر، جمال حق، معجزات موسی، نادانی، خرد، گاو،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : دوشنبه 20 خرداد 1392 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

توبه کن وز خورده استفراغ کن   ور جراحت کهنه شد رو داغ کن

 

جلال الدین در این بیت با نگاهی حکیمانه، توبه و بازگشت از پلیدی ها را به استفراغ تشبیه کرده و می گوید: همانگونه که بدن انسانِ سالم پس از خوردن غذای آلوده و مسموم با قِی کردن عکس العمل نشان می دهد و باعث بازگشت سلامتی به انسان می شود، توبه کردن نیز چنین خصوصیتی دارد. با توبه می توان نا پاکی ها را زدود و صفات ناپسند را از وجود خود پاک کرد. اما اگر مزاج انسان از سلامت کافی بر خوردار نباشد، با خوردن غذای آلوده هیچ واکنشی نشان نمی دهد. و لذا بیماری بصورت مزمن می ماند و کهنه می شود. آنگاه کار درمان دشوار می گردد و نیاز به جراحی پدید می آید. در طب قدیم زخمهای کهنه و عمیق را که با دارو و درمان های عادی علاج نمی شد و طبیبان از بهبود آن عاجز می شدند، با آهنی گداخته داغ می کردند و می سوزاندند. دردها و بیماری های وخیمِ جان نیز چنین است و  چون عمق یابد، چاره ای جز داغ کردن باقی نمی ماند. استمرار در زشتی ها و بقای در پلیدی ها، جان انسان را به جراحتی عمیق و درمان ناپذیر مبتلا می کند و کار را به جایی می رساند که تنها راه علاج، سوزاندن آن زخم در آتش گدازان توبه و ریاضت خواهد بود.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، سلامتی، توبه، استفراغ، پلیدی ها، غذاهای آلوده، بیماری، ریاضت، جان انسان، زخم کهنه،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : دوشنبه 20 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

چشم را در روشـنـایـی خـوی کن

گر نه خفاشی، نظر آن سوی کن

 

جهان همچون جاده ای دوطرفه است. این جاده از یک سو به دیار نور و حکمت و عزّت و کرامت می رسد. و از سوی دیگر به چاه تاریک ظلالت و گمراهی می رود. خفاش، نماد نفسِ تیره جو و ظلمت گراست. جان، سمبل نورخواهی و خورشیدجویی و اوج طلبی است. مولانا می گوید: ای انسان، اگر خوی خفّاشی نداری و از نور گریزان نیستی، دیدگانت را به آفتاب عالمتاب بدوز و آنها را به نور و روشنایی عادت بده تا عاقبت اندیشی و پایان نگری از صفات و خصایل تو بشود؛ چرا که دوراندیشی نشان از نورانیت جان دارد. اما گرایش به شهوات زودگذرِ حیات حیوانی، گور تنگ و تاریکی برای تو می کند که در آن مدفون خواهی شد. عاقبت بینان و ژرف نگرانی که صدها بازی از روزگار دیده اند و تجربیات فراوان اندوخته اند، با کوته نظرانی که از وقایع تاریخ و حوادث زندگی عبرت نگرفته اند، همانند و همسنگ نیستند.

 

عاقبـت بیـنی نـشـان نـور توست

شهوتِ حالی حقیقت گور توست

  عاقبـت بینی که صد بازی بدید    مثل آن نبود که یک بازی شنید
 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، خفاش، شهوت، حکمت، ‌عزت، حقیقت گور، نورخواهی، ظلالت و گمراهی، عاقبت اندیشی، کرامت، عبرت از زندگی، وقایع تاریخ، نورانیت، دوراندیشی، نور و روشنایی،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : یکشنبه 19 خرداد 1392 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

هر ندایی که تـو را بالا کشیـد     آن ندا می دان که از بالا رسید

 

همواره در جهان دو ندا آدمیان را به سوی خویش فرا می خواند: یکی ندای مرتبۀ "منِ حیوانی" و به قول جلال الدین ندای دیوان و ددان است که آدمی را به پستی و سقوط دعوت می کند؛ و دیگری فریاد مقدس جان نورانی و "منِ الهی" است که انسان را تا عرش خدا بالا می برد. یک ندا از خاک بر می خیزد و انسان را خاک آلود می خواهد؛ دیگری از آسمان می رسد و آدمی را آسمانی و خورشیدگون می پسندد. مولانا می گوید: ندایی که آدمی را از زمین بر گیرد و به دیار خوبی ها و زیبایی ها بکشاند، از بالا سرچشمه می گیرد؛ و ندایی که انسان را به حرص و آز بخواند و او را به سرزمین درندگان غول صفت ببرد، از خاک بر می خیزد. شجاعت و آزادگی و بزرگ منشی حاصل روح های اوج گرفته است؛ ترس و یأس و افسردگی محصول فریادهای دیو نفس اماره است که آدمی را به قعر پستی و تاریکی می کشاند.
 

هر ندایـی که تـو را حـرص آورد       بانگ گرگی دان که او مردم درد
 
تـرس و نومیـدیـت دان آواز غـول     می کشد گوش تو تا قعر سُفول

 

  منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، من حیوانی، من الهی، پستی، تاریکی، ترس، ناامیدی، افسردگی، حرص و آز، دیار خوبی ها، دیار زیبایی ها، شجاعت، آزادگی، عرش خدا، ‌آسمان، غول،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : یکشنبه 19 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

کُندۀ تن را ز پـای جـان بـکـن        تا کند جولان به گردت انجمن

 

آفت جان انسان در منطقۀ "منِ طبیعی" خصلت ها و ویژگی های تن خاکی اوست که مرغ بلندپرواز جانش را زمین گیر می کند و بر خاک می نشاند. جسم مادی انسان همچون زنجیری بر پای جان او بسته می شود و او را از پریدن باز می دارد. جان، زندانیِ تن است و برای رهایی از این زندان و حضور در جمع ارواح بلند اولیای الهی، تنها راه چاره آن است که وزنه ها و زنجیرهای تعلقات جسم خاکی، از دست و پای جان جدا شود تا بتواند به پرواز در آید و به انجمن ارواح مقیم در منطقۀ "منِ الهی" راه پیدا کند. جلال الدین می گوید: چنانچه چارۀ زنجیرها و راه آسمان ها را نمی دانی، به درگاه حضرت حق پناه ببر و عجز و ناتوانی خود را به او عرضه دار، و با ناله و زاری رحمت بیکرانش را طلب کن.

 

گر نمی تانی به کعبۀ لطف پـر     عرضه کن بیچارگی بر چاره گر

زاری و گریه قوی سرمایه ای است

رحـمـت کلی قوی تر دایه ای است

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، من طبیعی، ‌من الهی، آفت جان انسان، ‌تن خاکی، ‌مرغ بلندپرواز، جسم مادی، ‌زندان تن، اولیای الهی، ‌راه آسمان، درگاه حضرت حق، ناتوانی، ‌رحمت بیکران الهی، ‌کعبه،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : شنبه 18 خرداد 1392 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

پنبۀ وسـواس بیـرون کن ز گـوش

تا به گوشت آید از گردون خروش

 

یکی از گرفتاریهای آدمیان، مبتلا شدن به پدیدۀ شوم وسواس است. این بیماری، جان و ذهن انسان را در زندان خود به بند می کشد و چنان او را با اوهام بی اساس و خیالات واهی درگیر می کند که درک و فهم و چشم و گوش جان او تعطیل می شود. و لذا از شنیدن حقایق محروم می ماند. وسوسه، بر حواس و عقل و ادراک آدمی حجاب می افکند و چون پنبه ای در گوش، تار مویی در چشم، و زکام و گرفتگی در مغز و بینیِ انسان می نشیند و او را از شنیدن خروش و سروش جهان غیب، دیدن باغ و بوستان عالم معنا، و استشمام عطر خوش نسیم الهی باز می دارد. جلال الدین می گوید: ای انسان، چشم و گوش و مغز و بینی خود را از سموم و آفات هواهای نفسانی پاکیزه نگه دار، تا به سروستان معطّر حضرت حق راه یابی.
 

پاک کن دو چشم را از موی عیب

تا ببـیـنـی باغ و سروستـان غیـب

دفع کن از مغز و از بینی زکام

تا که ریح الله در آید در مشام

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، وسواس، پنبه، ادراک، عقل، حجاب، سروستان، مغز انسان، بینی انسان، باغ و بوستان، عالم معنا، عطر، سروش، جهان غیب، زکام، جان انسان، ذهن انسان، اوهام، چشم و گوش، حضرت حق، هواهای نفسانی،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : شنبه 18 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

هر کـجـا دردی، دوا آنـجـا رود          هر کجا پستیست آب آنجا دود

 

درمان همواره در پی درد و بیماری روان است، همچون آب که به سوی سراشیبی به حرکت در می آید. جلال الدین با استفاده از این قاعده، راه جاری شدن رحمت حق به جان آدمی را نشان داده و می گوید: اگر در جستجوی رحمت حضرت حق هستی، خود را در سرازیریِ فروتنی و تواضع قرار بده و از مرکب کبر و غرور و نخوت فرود آ و راه افتادگی پیشه ساز. آنگاه جام شراب رحمت خداوندی را سر خواهی کشید و سرمست و خرّم خواهی زیست.

 

آب رحـمـت بـایــدت، رو پـسـت شـو 

وانگهان خور خمر رحمت مست شو


سپس با بیان اینکه رحمت الهی همۀ وجود ما را فرا گرفته، تأکید می کند: ای انسان، تو به این مستی هم بسنده نکن و در این منزلگاه متوقف نشو، چرا که دریای رحمت پروردگار بینهایت گسترده است و ظرفیت و استعداد تو نیز بسیار فراتر از این مرحله است. برخیز و دامن همت بربند و گردون را در زیر گامهای خود بگیر و حجاب های نفسانی را یکی پس از دیگری بردران. آنگاه بانگ سماع را با گوش جان از عالم غیب خواهی شنید.

 

رحمت اندر رحمت آمـد تا به سر    بر یکی رحمت فرو مای ای پسر

چـرخ را در زیـر پا آر ای شـجـاع     بشنو از فوق فلک بانگ سماع  


فرو ما: فرود نیا، بسنده نکن

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، سماع، فلک، رحمت الهی، مستی، رحمت پروردگار، استعداد، خمر، درد، بیماری، درمان، حضرت حق، افتادگی، غرور، کبر، نخوت، تواضع و فورتنی، جام شراب، دامن همت، ،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : جمعه 17 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

چـون یـدالله فــوق ایـدیـهــم بـود

دست ما را دست خود فرمود احد

 

خداوند در آیۀ 10 سوره مبارکه فتح خطاب به رسول خود می فرماید : «کسانی که با تو بیعت می‌کنند (در حقیقت) با خدا بیعت می‌نمایند، و دست خدا بالای دست آنهاست.» مولانا با استفاده از این آیۀ کریمه می گوید: دست خدای سبحان از تمامی دست ها بالاتر است و پروردگار حکیم با تکریم انسان، دست او را دست خود خوانده و تا به آسمان هفتم بالا کشانده و در حقیقت انسان را به قدرت لایزال خود متصل کرده است . بنابراین هر کس با خدای متعال بیعت کند و دست خود را در دست او و اولیای او قرار دهد، گوی سبقت را از دیگران می رباید و یدالهی می شود.

 

پس مرا دست دراز آمد یقین          بر گذشته ز آسمـان هفتمین


سپس جلال الدین با اشاره به معجزۀ شقّ القمر، دست پیامبر اسلام (ص) را دست خداوند معرفی کرده و می گوید: حضرت حق دست رسول و حبیب خود را بر فراز آسمان ها برد و قدرت شکافتن ماه را به او عطا فرمود.

 

دست من بنمود بر گردون هنر          مُقریا بر خوان که انشقّ القمر


مُقری: قاری قرآن

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، یدالله فوق ایدیهم، سوره مبارکه فتح، رسول خدا (ص)، رسول الله (ص)، پیامبر اسلام (ص)، معجزه شق القمر، شکافتن ماه، بیعت با خدا، اولیای الهی، تکریم انسان، پروردگار حکیم، خدای سبحان، قاری قرآن،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : جمعه 17 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

از خدا یابی جزاها ای شریف          قوّت شکرت ندارد این ضعیف

 

یکی از بازتاب های خدمتِ بی مزد و منّت کردن به دیگران آن است که حضرت حق پاداش آن خدمت را خود ضمانت می کند. چنانچه انسان عمل خیری را بدون توقع و چشمداشت انجام دهد و گیرندۀ خیر امکان شُکر و جبران نداشته باشد، این خدمت صادقانه در نظام هستی از میان نمی رود، بلکه آفریننده و تنظیم کنندۀ نظامات عالم، خود جبران آن را عهده دار خواهد شد. و از آنجا که حضرت حق بسیار کریم و بخشنده است، جزای احسن مرحمت می کند و آن عمل نیک را دو چندان پاداش می دهد.

 

شکر حق گوید تو را ای پیشوا          آن لـب و چانـه نـدارم و آن نـوا


چه نیکوست که آدمی در قبال خیرات و خدمات خود به نیازمندان از آنان مزدی طلب نکند و حتی توقع تشکر زبانی هم نداشته باشد. در این صورت آن شاکر علی الاطلاق خود پاداش عمل انسان را به عهده می گیرد.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، خدمت بی منت، خدمت بی مزد، حضرت حق، عمل خیر، شکر، خدمت صادقانه، نظام هستی، ‌جزای احسن، خیرات، خدمت به نیازمندان، پاداش عمل انسان،

تاریخ : پنجشنبه 16 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

گـفـت پیغـمـبـر عـداوت از خـرد          بهتر از مهری که از جاهل رسد

 

در حدیثی نبوی می خوانیم: "دشمنیِ عاقل از دوستیِ جاهل بهتر است."

مولانا با بهره گیری از این حدیث می گوید: از آنجا که خردمندان و حکیمان بر خلاف امیال و هواهای نفسانی فرمان می دهند، انسانی که اسیر پلیدی های منطقۀ "منِ طبیعی" خود است از این عتاب و خطاب مرشدان و کاملان رنجیده می شود و آنان را بدخواه و دشمن خویش می پندارد. در حالی که حتی با چنین فرضی، دشمنی پاکان از دوستی و محبت جاهلان و ناپاکان بسی نیکوتر است.

 

زانکه از عاقل جفایی گر رود          از جفـای جاهـلان آن بـه بود


در حدیثی منسوب به رسول خدا (ص) آمده است: «اِیّاکَ وَ مُصاحَبَهَ الاَْحْمَقِ، فَاِنَّهُ یُریدُ اَنْ یَنْفَعَکَ فَیَضُرُّکَ» یعنی: از دوستی و مصاحبت با احمق دوری کن، چرا که او می خواهد به تو منفعت برساند، اما زیانت می دهد.


ضرب المثل معروف دوستی خاله خرسه نیز ناظر به همین معناست:

داستان از مردی روایت می‌ کند که با یک خرس دوست است. هنگامی که مرد در خواب است، مگس‌ ها باعث آزار وی می‌ شوند. خرس که دوست مرد بوده‌ است، برای دفع آزار مگس‌ ها قطعه سنگی را به سوی مگسی که بر صورت مرد نشسته بود، پرتاب می‌ کند. مگس فرار می‌ کند، ولی مرد بر اثر اصابت سنگ به سرش می میرد.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، مهر، ‌عداوت و دشمنی، خردمندان، حکیمان، امیال و هواهای نفسانی، من طبیعی، رسول خدا (ص)، پیامبر اکرم (ص)، دوستی خاله خرسه، دوستی با احمق، محبت، جاهلان، ناپاکان، حدیث نبوی، عاقل، جاهل،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : پنجشنبه 16 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

گر ز عیسی گشته ای رنجوردل     هم از او صحّـت رسـد او را مهل

 

مولانا در این بیت از رابطۀ مرشد و سالک پرده برداشته و می گوید: گاهی ممکن است از سوی ولیّ خدا برای تو درشتی و تندی حاصل شود. مبادا بر اثر یک رنجش خاطر، پیوند را بگسلی و او را رها کنی. چرا که صحّت تو از برکت وجود اوست و عاقلانه آن است که برای حفظ سلامت خود، از جراح ماهر به خاطر تیغ جراحی بُرنده اش قطع رابطه نکنی. اساساً خوبی و بدی و خیر و شر در جهان با نسبیّت عجین است. هیچ گنجی بدون پذیرا شدن رنج و خطر حاصل نمی شود. چنانکه حضرت عیسی (ع) با رنج ها درآمیخت و با یهودیان روبرو گشت. یوسف پیامبر نیز با حسودان مکّار مواجه شد. در این جهان سختی و راحتی در هم آمیخته است. در دل هر رنج، گنجی گرانبها، و در میان هر گنج رنج های فراوان  نهفته است.
 

چونی ای عیسی ز دیدار جهود؟    چونی ای یوسف ز مکّار حسود؟

چونی ای عیسیِ عیسی دم ز رنج؟

که نـبـود انـدر جـهـان بـی مـار گـنـج
 

جلال الدین در مقام بیان این نکته است که برای الهی شدن و همنشینی با عیسای عالم معنا، باید از سختی ها نهراسید و رنج راه را به جان خرید و  و از طلب حقیقت دست نکشید

 

زَرق: دروغ، مکر، فریب

مَهِل: ترک نکن

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، رنج، گنج، حضرت عیسی (ع)، سختی ها، طلب حقیقت، جهود، حضرت یوسف (ع)، حسود، مکار، یوسف پیامبر، نسبیت، تیغ جراحی، خوبی و بدی، خیر و شر، برکت، درشتی و تندی، ولی خدا، جراحی، جراح ماهر،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : چهارشنبه 15 خرداد 1392 | 12:38 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

آنکه بیرون از طبایع جـان اوست

منصب خرقِ سبب ها آنِ اوست

 

از آنجا که روح انسان نفخه ای از جانب حضرت حق و پرتویی از جانِ جهان است، این ظرفیت را دارد که خود را از حصار عناصر مادی و محدودیت های آن برهاند و به جایگاهی برسد که از حوزۀ علل و اسباب درگذرد و پرده ها را بردرد و در عناصر مادی و قوانین طبیعی تصرف کند و پدیده ها را به استخدام خود درآورد. عارفان و اولیای الهی که با تسلط بر هواهای نفسانی به مقام تجرّد روح رسیده اند، چشم جانشان به حقیقت عالم هستی گشوده شده و از حجاب ها گذشته و به چشمه سار نور راه یافته اند. آنان که از قید تن و تعلقات و حجاب های آن رها شده اند، به دیار غیب راه یافته و ماهیت و حقیقت پدیده ها را با چشم جان می بینند؛ چشمی که از اسباب و علل مادی بی نیاز است. حقیقت همچون طبیب درمانگر جان این انسان ها و مانند چراغ روشنی بخش دل آنهاست. کاملانِ طریق حق، آینه هایی هستند که نور خدای جهان را منعکس می کنند.

روح انسان، حضرت حق، جان جهان، علل و اسباب،

 

بی سبب بیند نه از آب و گیا      چشم، چشمۀ معجزات انبیا

این سبب همچون طبیب است و علیل

این سبب همچون چراغ است و فتیل

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، روح انسان، حضرت حق، جان جهان، علل و اسباب، حقیقت، چشم جان، آینه، حجابهای تن، تعلقات تن، مقام تجرد روح، قوانین طبیعی، نور، عالم هستی، عارفان، ‌اولیای الهی، معجزات انبیاء،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : چهارشنبه 15 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

هر که در زندان قرینِ مِحنتی است

       آن جزایِ لقمه ای و شهوتی است       

    

رنج ها و بلاهایی که آدمیان را در بر می گیرد و برای آنان عذاب آور می شود و جسم و جانشان را در حبس و زندان گرفتار می کند از آنجا ناشی می شود که این ناملایمات و دردمندی ها کیفر لقمه های مادی و معنوی است که انسان به ناروا خورده یا دریافت کرده است، چرا که آنچه از ناگواری ها برای آدمی رخ می نماید عکس العمل اعمال و اندیشه ها و صفات درونی اوست و همچنان که عکس آن نیز صادق است که بخشی از جلوه های آن بر اثر لقمه های حرام و شبه ظاهر می شود. انسان چنانچه در کاخ پادشاه قرین دولت سلطان گردد و در حقیقت همنشین خدا بشود و جان او با عشق حق درآمیزد، بی تردید پاداش رنجی است که در راه حق برده است و جهادی است که با مظاهر نفسانی کرده است.

 

هرگاه جان آدمی به قبض بگراید و احساس تنگی کند و رنجی را فراهم آورد نشان از بی پروایی اوست که مراعات حلال و حرام و مباح و مکروه را نکرده است و پای از گلیم خویش بیرون برده و به حریم حق تاخته است. جلال الدین در این قانون می گوید : بلاها و سختی ها بی علت نیستند و ناگواری ها یا از خوشی های شهوانی و هوا و هوس های ناروا ناشی می شوند و یا نتیجه زحمت ها و سختی ها به جلوس در جوار پادشاه حقیقت منجر می شود.

 

هر که در قصری قرین دولتی است         آن جزای کارزار و محنتی است

 

و هر کس که توانسته است از طریق صحیح به زر و سیم دست یابد و بر ثروت های مادی و معنوی خود بیافزاید و در این میدان نام آور و پر آوازه شود حاصل تلاش مستمر و صبر و پایداری اوست :

 

هر که را دیدی به زرّ  و سیم  فَرد           دان که اندر کسب کردن صبر کرد

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، زر و سیم، ثروتهای مادی، صبر و پایداری، تلاش، قصر، خوشهی های شهوانی، هوا و هوس، سختی ها، حقیقت، حلال و حرام، گلیم، مباح، مکروه، پادشاه، حق، لقمه حرام، عشق، عکس، عذاب، جسم و جان، اندیشه، شهوت، محنت، زندان،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : سه شنبه 14 خرداد 1392 | 01:02 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

چون اساس خانه ای می افکنند     اولـیـن بـنـیــاد را بـر مـی کَـنَـنـد

 

انسان هرگاه بخواهد دل و جان خود را از آلودگی ها پاک کند و بنای جدیدی از خوبی ها و زیبایی ها بسازد، ابتدا باید بنای کهنۀ قدیمی را که مأمن مارها و عقرب ها شده از بیخ و بن برکَنَد، سپس کاخ زیبای عشق را بر آن بنا نماید. مولانا در این بیت با ذکر مثالی در همین رابطه می گوید: برای ساخت یک خانۀ نو باید نخست ساختمان فرسودۀ پیشین را ویران کرد تا بنای جدید با استحکام ساخته شود. جلال الدین در مثالی دیگر می گوید: لازمۀ دست یافتن به آب زلال و گوارا، کندن چاه و بر آوردن گِل از عمق زمین است. و این بدان معناست که انسان برای دریافت حقایق و زیبایی ها باید به ژرفای جان خود نفوذ کند. آنگاه از قعر جان حلاوت حیات طیب را در خواهد یافت.

 

گِل برآرند اول از قـعـر زمین          تا به آخر برکشی ماء معین


کودکان از آنجا که حکمت حجامت را نمی دانند، از ترس نیشِ آن گریه و زاری می کنند، در حالی که عاقلان و رشد یافتگان نه تنها از آن تیغ ترس و وحشتی ندارند، بلکه آن را عزیز می دارند و بابت آن هزینه می کنند. چراکه به وسیلۀ آن ایمنی و سلامت بدن خود را پاسداری می کنند.

 

از حجـامـت کودکان گریند زار          که نمی دانند ایشان سرّ کار

مرد خود زر می دهد حجّام را          می نوازد نیش خون آشـام را


ماء مَعین: آب زلال و پاک

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، حجامت، کودکان، خون آشام، نرس و وحشت، عاقلان، زمین، آب زلال، ‌آب گوارا، ژرفای جان، خوبی ها، زیبایی ها، کاخ زیبای عشق، مار، عقرب، دل و جان،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : سه شنبه 14 خرداد 1392 | 12:10 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

لـوح را اول بشویـد بی وقـوف          آنگهی بر وی نویسد او حروف

 

سنت و رویۀ هنرمندان چنین است که هرگاه بخواهند بر روی یک لوح فلزی نگارش کنند، ابتدا آن را می شویند و از آلودگی ها پاک می کنند، سپس آنچه را می خواهند بر آن لوح صاف شده می نویسند. حضرت حق بر این سیاق ابتدا لوح جان آدمیان را از پلیدی های ناشی از هواهای نفسانی به برکت عشق خویش تطهیر می کند، آنگاه آن را از معارف و حقایق سرشار می سازد. خدای حکیم قلب و اشک عاشقان و طالبان خود را به صفحه ای دردآشنا مبدل می کند و سپس بر لوح جان آنان اسرار الهی را می نگارد. جان انسان همین که در ظلّ تعلیم و تربیت اولیای الهی قرار بگیرد، پذیرای جلوۀ حق می شود و خدای سبحان با قلم صُنع خود بر آن جانِ شیفته رازهای نهان را تحریر، و به او علم شهودی عطا می کند.
 

خون کند دل را و اشک مُستهان      بر نویسـد بر وی اسـرار آنگهـان


جلال الدین در ادامه می گوید: شستن و پاک کردن لوح جان از آلودگی ها، نه تنها آن را مستعد دریافت اسرار الهی می کند، بلکه زمینۀ شناخت خود جان را نیز فراهم می نماید. طهارت دل، استعداد معرفت جان را شکوفا می نماید. شناخت لوح جان، آدمی را به خویش عارف می کند و در می یابد که جان او دفتری گران بهاست که بر هر برگ آن رازهای فراوانی می تواند نگاشته شود.

 

وقت شستن لـوح را بایـد شناخت   که مر آن را دفتری خواهند ساخت


مُستهان : ذلیل، بی ارزش

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، لوح جان، راز، اسرار الهی، علم شهودی، خدای سبحان، اشک عاشقان، خدای حکیم، برکت عشق، قلب، تعلیم تربیت، هواهای نفسانی، پلیدی ها،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : دوشنبه 13 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

  

میل روحت چون سوی بالا رود             در تزاید مرجَعت آنجا بُوَد                

 

روح انسان پرتویی از جلوۀ جان جانان و نفخه ای از جانب خدای سبحان است. از آنجا که روح آدمی از جایگاه رفیع و از مقام قدسی سرازیر می شود و در وجود آدمی جای می گیرد به طور ذاتی  تمایل به بالا رفتن و اوج گرفتن دارد و راغب است تا به منشأ اصلی خود که در جوار حضرت حق است باز گردد. روح آنگاه که در زندان تن قرار می گیرد در سیطرۀ هواهای نفسانی و می خواهم های حیوانی و اوهام و خیالات واقع، و دچار غفلت می شود و وطن مألوف خود را از یاد می برد. غلبه خاک و الزامات آن کم کم روح را زمینی می کند.

 

مولانا می گوید چنانچه روح آدمی از خواسته اولیه خود دست بر ندارد و همچنان به آسمان بنگرد و مبدا نخستین را از یاد نبرد، آنگاه به سوی تعالی و کمال رو می کند و در مسیر مرتبۀ اعلی پر می کشد و جسم خاکی را با خود به افلاک می برد. و چنانچه همین روح تحت تأثیر ویژگی های تن خاکی زمینی شود و نظر به خاک بدوزد و به دنیای پست مادی بنگرد، بی تردید به گروه اُفول کنندگان می پیوندد و در زمره آفلان قرار می گیرد و چون چنین شد از دایره حُب الهی خارج می شود، چرا که خداوند لا یجبُ الافلین است و آنان را که پست اندیش اند و اسیر خاک می شوند را دوست نمی دارد.

 

روح آدمی چونان گیاهان است که به طلب نور سر بر آستان آفتاب می سایند . گیاهان چون به نور حیات می گیرند به طور ذاتی به سوی خورشید کشیده می شوند . رشد و کمال گیاهان از برکت نور خواهی آنان است که  از این راه حیات خود را تضمین می کنند .چنانچه گیاهی سر در خاک فرو کند  افسرده می شود و به خشکی می گراید . انسان نیز همینکه چشم از ملکوت بر گیرد و خاک نشین گردد از دایره دوستی با حق خارج می شود :

 

وَر نگون سازی سَرت سوی زمین      آفلی،حق ء لا یُحبُ الآفلین

هر گیاه را کش بُوَد میل  عُلا         در مزید است و  حیات و در نما

 

نما : نُمّو : رشد

تزاید : افزون شدن

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، طلب نور، روح آدمی، نور حیات، چشم، دوستی، گیاهان، مبدا نخستین، جسم خاکی، دنیای پست مادی، اوهام و خیالات، هواهای نفسانی، روح، ملکوت،
دنبالک ها: جمال حق،

تعداد کل صفحات : 13 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic