تاریخ : شنبه 25 آذر 1391 | 11:27 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

یه روز یه رشتی بود…

میرزا کوچک خان جنگلی

اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی.
او می توانست از سبزی جنگل های شمال و از دریای آبی اش لذت ببرد و عمری را به خوشی و آرامش سپری کند
اما سرزمین اش را دوست داشت و مردمانش را
و برای همین در برابر ستم ایستاد
آنقدر که روزی سرش را از تنش جدا کردند.

یه روز یه اصفهانی بود…

حاج حسین خرازی

اسمش حسین خرازی بود
وقتی عراقی ها به کشورش حمله کردند ، جانش را برداشت و با خودش برد دم توپ و گلوله و خمپاره.
کارش شد دفاع از مردم سرزمینش ، از ناموس شان و از دین شان.
آنقدر جنگید و جنگید تا در یکی از روزهای آن جنگ بزرگ ، خونش بر زمین ریخت و خودش به آسمان رفت.

یه روز یه …

ترک و رشتی و فارس و کرد و لر و اصفهانی و عرب و … !
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند
و به صرافت شکستن قفل دوستی ما افتادند
و از آن پس « یه روز یه … بود » را کردند جوک تا این ملت ، به جای حماسه های اقوام این سرزمین که به عشق همدیگر ، حتی جانشان را هم نثار کرده اند ،  به  « جوک ها » و « طعنه ها » و « تمسخرها » سرگرم باشند و چه قصه غم انگیزی !!!

این مطلب رو دوستان عزیز مبارز کلیپ کار کرده بودند. بس که خوشمان آمد کپی کردیم! ( البته با اجازه ) ما هم از وبلاگ مهاجر کپی کردیم. (با اجازه)




طبقه بندی: شهید و شهادت و شهدا،
برچسب ها: شهید، شهدا، دفاع مقدس، شهادت، جبهه و جنگ، میرزا کوچک خان جنگلی، جنگلهای شمال، یه روز یه اصفهانی بود، شهید حاج حسین خرازی، دین، ناموس، جوک، عشق، جنگ، جبهه، توپ، گلوله، خمپاره، دفاع از دین، دفاع از ناموس، دوستی، حماسه های اقوام ایرانی، یه روز یه ترک و رشتی و یه اصفهانی، حمله عراق به ایران، روزهای جنگ، رمز دوستی،
دنبالک ها: مهاجر،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic